۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

گاهيم اينجورياس

عمه عادت داشت تا وارد خونه مون ميشد
مثل بازرس به همه جاي خونه از داخل كمد ها بگير بروتا
يخچال وفريزر و كشو و كابينت ها را سر كشي مي كرد.
بعد هم قيافه ي شازده ها رو به خودش مي گرفت ومي گفت
: خوب شما كه خرجي نداريدو تمام پولتونوپس انداز مي كنيد.اينارو
هم از طرف.....( محل كار باباتون )دادند.نور به قبرش بباره خدا ذليلشون كنه صدام اينارو
حقوقش مثل چشمه ميجوشه وتمومي نداره.بعد هم از اشناها مثال ميزد كه بعله به ...هم تازگيا يك
ال اي دي داده اند!حقوقشونم بالاي يك تومن والا گناهش گردن اونايي كه ميگن.راستي زن داداش
حقوق شمام بايد همين حدودا باشه.اخه خوب داداشم با... همرتبه بودند.البته تا اونجاييكه ميدونم/.
وهمين موقع مادرم كه اگه كارد بهش ميزدي خونش در نمي اومد. با لبخند مصنوعي
از تو اشپزخونه داد مي زد: ابجي تروخدا بس كن.ما مثل چوب دوسر هم از دوست
ميخوريم هم از دشمن! والله ما كه اه نداريم با ناله سودا كنيم.شما دلت به چيا خوشه!
بابا يه حقوق بخور ونمير داريم كه اونم نخواستيم مال شما.ببخشيد كه اينوميگم ولي اونايي رو
كه شما مي بينيد كرور كرور ميخورن.ازما بهترونن.ما گم شدگانيم كه دريا هم جنازمونو پس نميده.
و با عصبانيت ميومد ومي نشست و شروع ميكرد به درد دل كردن. وعمه كه مي ديد هوا پسه ميگفت:
خوب زن داداش چرا نميري ببيني واسه چي اينقد تبعيض قايل ميشن؟
مامانم كه تازه يه كم عصبانيت فروكش كرده بودمي گفت: خواهر كجاي كاري. كي به كيه؟ قربونت برم.مگه
خودشون نميدونن. ولي اون روز همچين اتفاقي نيفتاد و عمه به محض وارد شده مستقيم اومد نشست تو پذيرايي
و ضمن بوسيدن من و مامان گفت: الهي بميرم. اين زندگيه شما دارين!يه خبر خيلي خوب دارم.و نگاه مشتري
مابانه به من بخت بر گشته انداخت.
منو ميگي چهل ستون بدنم شروع به لرزه كرد.تا بيام چيزي بپرسم مامانم گفت: خيره انشا الله.خوب كيه؟
عمه در حاليكه دستاشو به هم گره كرده بود گفت:رضاي خودمون.مامانم انگار زلزله ي شونصد ريشتري اومده باشه
با چشماني از حدقه دراومده گفت: ابجي ؛ شوخي ميكني.رضا كه سواد درست حسابي نداره.اون ور مرزيم كه هست!
نه فذات شم.اين نون چرب و چيلي روتودامن يكي از خواهر زاده هات بذار.بچم مگه چند سالشه؟ بيست و سه! ميگم چرا امروز همه جارووارسي نكردي!و برا ما دل سوزوندي و بيچاره عمه ,و نفسهاي راحت من!!11

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر