۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

موتور یا شتر


کم مونده سکته بزنم از نوع ناقص.اخه بشر موتور سواری که دولا دولا نمیشه
تک چرخ جای خود!نمایش یا زرنگی یا قهرمان بازی!!!!!
اونوقت چهار چشمی مردمو دید می زنی که چی.همینطوری میشه یه هویی هردوتون چپ میشین
با سرو کله ی خونین و اورژانس و امبولانس.
قیافه شون اونقد درب و داغون بود که میخواستمهومنجا براشون گریه کنم
واسه همین تا یاسی زد زیر خنده بغضم ترکید بیچاره اونم
شروع کرد به گریه کردن.ولی خداییش خوب عزرائیلو قال گذاشتن.
اقا این بچه بازیا چیه.نکنید اینکارارو.ما همینجوری هم میدونیم شماها قهرمانید!!!!!!!!

فعلا همین که هست

  1. اولا فک میکردم این غربیا باید ادمای خیلی زرنگی باشند.و
    می تونند همه چی رو زود تشخیص بدن.اما حالا که بزرگ شده ام
    می تونم خیلی چیزارو ببینم .میفهمم که اشتباه کرده ام در حد مرگ.
    هرچی باشه اونام ادمند گاه خواسته یا ناخواسته(البت بیشتر عمدا وخواسته)
  2. اشتباه می کنند.
    مثل چی؟ همین دروغ سیزده وبلاگی که بعنوان روایت معتبر ازش
    نام برده اند ای بابا منتظرند ببینند ما چه جور نفس می کشیم.اما با خودم
    میگم ای خوش بحالت وبلاگنویس که دروغتم
    به جای راست میره تو ستون روزنامه ها شون.
    مارو بتش که هی می نویسیم.شونصد و بیست نفر.یکی نمیگه باقالی به چند؟
    روزنامه پیشکش!!!!!
    سمیه میگه گمونم یه جای کار می لنگه.بهش میگم بدبخت کجای کاری؟
    کارمون از بیخ و بن می لنگه.یکی داره باهامون لج می کنه.فقط اگه بدونم کیه
    با یه شهاب سنگ به اتیشش می کشم.(البت شما باور نفرمایید)بعد وبلاگمون
    معروف و جهانی میشه.شایدم زد شدیم شاعر و نویسنده ی جهانی.
    ای بخشکی شانس!
    به همین سادگی.