بد جوری هوس کربلا زده به سرم
زهرا میگه: خوب برید کاری نداره
میگم بذار دلم پر پره حرف بشه
تا وقتی میرم کلی باهاش
دردو دل کنم
یه جوری نگام میکنه که نگو
پ ن: هنوز دلم خیلی پره حرف نیست
تو ؛تو دلم جا خوش کرد ه ای.
۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه
من وخدا ی من
الناز میگه: سپیده ، اگه هرچی از خدا میخواستی بهت میداد
همین الان چه ارزوی میکردی؟
یه کم فکر میکنم و بعد یه نگاه به اسمون میندازم ومیگم:
ازش میخواستم اول لبخند خودشوبا سلامتی بده.بعد سعادت دنیا واخرت
ودست اخر هرچی که ارزوشو دارم.
الناز در حالیکه از خنده ریسه میره میگه: همین کارارو میکنی
که خدا 16000 بار هم امن یجیب میخونی؛ تحویلت نمیگیره؟
وپهنای صورتم خیسه خیسه میشه.کم کم بارون میزنه.
هوا که نه دلم عجیب گرفته.از تو؛ از ادما.از خودم.
همین الان چه ارزوی میکردی؟
یه کم فکر میکنم و بعد یه نگاه به اسمون میندازم ومیگم:
ازش میخواستم اول لبخند خودشوبا سلامتی بده.بعد سعادت دنیا واخرت
ودست اخر هرچی که ارزوشو دارم.
الناز در حالیکه از خنده ریسه میره میگه: همین کارارو میکنی
که خدا 16000 بار هم امن یجیب میخونی؛ تحویلت نمیگیره؟
وپهنای صورتم خیسه خیسه میشه.کم کم بارون میزنه.
هوا که نه دلم عجیب گرفته.از تو؛ از ادما.از خودم.
تفریح ما
ما بچه های جنوب شهری تفریح خیلی خیلی خیلی مشتیمون
همون سینما رفتن وپارک وکافی شاپی ؛ هر ازگاهی دربندی
و سربندی و...و.....با خانواده و دوستان است.
اونروزم از دانشگاه برگشتنی سمیه گفت: بچه هاپایه این بریم...
امروز مهمون من. بسکه ذوق مرگ شده بودیم.اصلن نپرسیدیم برا چی؟
پیچیدیم تو یکی از فرعیهای جمالزاده.(خوب دیگه) و به پیشنهاد
صبا وارد..... شدیم و سه تا .......سفارش دادیم.تو همین موقع یکی
ازین پسرایتی تیش مامانی که بیشتر شبیه دختر خاله اکرم بود!
یه هویی عین اجل معلق سر میزما حاضر شد.در حالیکه دوتا دستاشو
گذاشته بود رو میز وکم مونده بوددماغ محترم وعمل کرده ی خوشگلش
توچشمای نازنین ما بره.گفت" ببخشید خانومای عزیزهومنم. کدومتون
الان با موبایل من تماس گرفت . و سر میزتون دعوتم کرد و صندلی رو
کشید و نشست.هر سه تامون کم مونده بود سکته ی ناقص بزنیم.که یه
هویی اقای پیشخدمت روصدا زد ودر گوشش چیزی گفت. هنوز پیشخدمت
گوشش رو از دهن اقا هومن نجاتنداده بود که یه هویی صدای ناله ای بلند شد
.تا اومدیم ببینیم چی شده.؟ اقا هومن نقش زمین شده بود و صبا فاتحانه دست
بر کمر ایستاده بود.تو همین گیرودار صدای قاه قاه خنده از میز بغلیمون بلند شد
.هنوز گیج ومنگ بودیم.سر برگردوندیم ببینیم چی شده؟ یکی از همون پسرا
که داشت از شدت خنده غش می کرد با صدایی که بزحمت شنیده میشد گفت:
با ختی اقا هومن ، منکه گفتم بی خیال اینا شو.اهلش نیستند.
پ ن:اون روز زهر مارمان شد.
همون سینما رفتن وپارک وکافی شاپی ؛ هر ازگاهی دربندی
و سربندی و...و.....با خانواده و دوستان است.
اونروزم از دانشگاه برگشتنی سمیه گفت: بچه هاپایه این بریم...
امروز مهمون من. بسکه ذوق مرگ شده بودیم.اصلن نپرسیدیم برا چی؟
پیچیدیم تو یکی از فرعیهای جمالزاده.(خوب دیگه) و به پیشنهاد
صبا وارد..... شدیم و سه تا .......سفارش دادیم.تو همین موقع یکی
ازین پسرایتی تیش مامانی که بیشتر شبیه دختر خاله اکرم بود!
یه هویی عین اجل معلق سر میزما حاضر شد.در حالیکه دوتا دستاشو
گذاشته بود رو میز وکم مونده بوددماغ محترم وعمل کرده ی خوشگلش
توچشمای نازنین ما بره.گفت" ببخشید خانومای عزیزهومنم. کدومتون
الان با موبایل من تماس گرفت . و سر میزتون دعوتم کرد و صندلی رو
کشید و نشست.هر سه تامون کم مونده بود سکته ی ناقص بزنیم.که یه
هویی اقای پیشخدمت روصدا زد ودر گوشش چیزی گفت. هنوز پیشخدمت
گوشش رو از دهن اقا هومن نجاتنداده بود که یه هویی صدای ناله ای بلند شد
.تا اومدیم ببینیم چی شده.؟ اقا هومن نقش زمین شده بود و صبا فاتحانه دست
بر کمر ایستاده بود.تو همین گیرودار صدای قاه قاه خنده از میز بغلیمون بلند شد
.هنوز گیج ومنگ بودیم.سر برگردوندیم ببینیم چی شده؟ یکی از همون پسرا
که داشت از شدت خنده غش می کرد با صدایی که بزحمت شنیده میشد گفت:
با ختی اقا هومن ، منکه گفتم بی خیال اینا شو.اهلش نیستند.
پ ن:اون روز زهر مارمان شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)