۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

افتاب که بیاید




تورا در انتهای جاده
خودم را راه می کشم
دیوار را بلندتر از پیش
جنون را پا به راه!
ای ابر های سرگردان
اینجا حادثه خبر نمیکند
دست نگهدارید
افتاب که بدمد
هردو به دریا می زنیم


خیال تو


خیال
با بالهایی از ابشار
از نفسهایم میگذرذ
وتو از پنجره ی واژه ها
دست تکان میدهی
چقدر فاصله است
برای شکستن ِ این دیوار
برای ابشار
برای نفسهایت
!