۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

اشتباه میروی بخدا


ناقوس که میزند
بیشتر اقرار میکنم
ودر تولدی که بی اجازه
حضور یافت
غرق میشوم
از سرشوق پادر کفش حوا میکنم
توکه سیب دوست نداری
من . .
ناقوس..
اقرار..و
همهمه و خط
ونشان
کشیش در کلیسا
من محکوم میشوم
اعتراف هم کاری از پیش نبرد
بخششی در کار نیست
دستم حتی به ناقوس نگاهت بند نمیشود
مطمئن باشم راهت اشتباه نیست
تو سر از کدام خاکی در اوردی که به کلیسای عشق نمیرسی

برای تویی که هرروزدرطلوع افتاب غروب میکنی


دوباره زیتونها را طواف نخواهی کرد
انگاه که خط موشکها بر قاف بلند سینه ات خاکستر میشود
و این اسبهای نجیب وتو چشمان تو را رام نخواهد کرد
حتی با صدای گنگ و مرده ی ازادی
باد از هر طرف که بیاید
سامری زیتونها را به خاک وخون می کشد
اگر چه دنیا خواب سکوت می بیند
من برایت سبد سبد دعا از اسمان قلبم چیده ام
و لبخندهای خدارا
مرا ببخش صدایم دنیای به خواب رفته را اشفته نمیکند
انها در خوابشان برایت صلحی خونین ارزو میکنند با موشکها و بمبهای خوشه ایشان
(میگم به نازی جون(اینکه اسمش نیست من بهش میگم)
خوبه هردوتامون ترشی نخوریم
باهم خیلی راحتیم.مثل دوتا دوست

تو میتوانی



کوری که شاخ ودم ندارد
من رنگ سیاه و تو مرا
کر بودن مزیت است
“او ترا ساده خواهد شکست”
اما منکه نشنیده ام
زندان ندارد
عشق
پس
این دیوار های بلند
بی اعتمادی را
با کلمه ای ارمیان بردار