۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

تو ابر تمام بغضهایی که بی بهانه میبارد

تو ابر تمام بغضهایی که بی بهانه میبارد یک سیب سرخ در میان دستهای حوای خیالمی
و درخشش ودر مهربانی یک انار سرخ و شیرین میان دستهای رویاهایم ......
ترک میخوری......ای بلندترین سپیدار خیالم ...در کنار پرچینهای انتظار
...در ایینه ی روزهایم کمتر سرک بکش .که.ایینه ها را طاقت اینهمه دوری شکننده تر کرده است .
و هر انگاه که نسیم خیالت میرسد تمامی پرپروانه های ارزو با دستانت می امیزد
و در رویاهایی
به طعم چشمانت در ان سوی باغ خوشبختی
دور گلهای سرخ قصر طلایی پرواز میکنندو
تمامی اسمان چراغانی میشود در جشن بزرگی
که ورودت را ماه تبریک
میگوید.--
asalan.wordpress ke login nemisham.inam az in.bashe to farsiam nemnevisam.ba on ye khanande......................
beshedat asabani

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

در دلت

نمیشنوی
نمیبینی
فقط حل میکنی
این دشوارترین معادله ی
میان دو دیده را
محبوب من
مرا تفریق مکن
این معادله مساوی در نمیاید
هنوز مجهولی مانده
تو نگفته ای
در سکوتت
تمامی سیبهای بهشت میرقصد
ومن معادله را به نفع تو حل خواهم کرد
انچه که تمامی ایکسهارا پاسخ خواهد گفت
یک نگاه بیش نیست
بهشت را وا بنه
بهشت دیگریست
اینکه میگویم
بهشت دیگریست
.ضرب کن مرا در حجم قلبت
و جمع کن مرا در نگاهت
انگاه فاصله هارا اگر تقسیم کنی
باز هم کم نمیشود مگر
مرا مختار کنی در
پرواز بسویت
انگاه خوشیها در دستانم جمع خواهد شد
بیش از انکه خودرا در گیر این معادله ی
بزرگ کنی
مرا در دلت حل کن
دلت..
------------------------

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

تو..

جرعه جرعه ترا سر میکشم
ونسیم عاشقتر از پیش در میان کشتزار عشق می رقصد
و تمام شقایقها در تب میسوزند
بیا برای جاودانگی لیلیها ترانه بسراییم
نه در این جام خیال
که دریم جام زلال

برای .........

در رگهایم که بجوشی
من زنده میشوم
..قدری از چشمهایم
که........
میمانی دران
از روز نخست
تا ابدیتی که با تو ساخته ام
تو عیسیای زمانی
…..مرا که زنده
دیگران را نمیدانم
به چشمانت دخیل بسته ام
و قلبم را نذر نگاهت
به معجزه ایمان دارم

تنها دلیل بودنم تویی

n سلام بر روزی که زاده شدی
و سلام بر روزی که قیام می کنی
سلام بر اسمان بیکران عشق و حیات
و سلام برتوبیکرانه ی هستی.... سلام بر تو اشنای غریب
سلام بر ان افقی که تو از ان خواهی امد و
و با تابش مهرت اسمان دلم را نورانی خواهی کرد .حتی اگر پلکم سنگینی کند.....ای دیدنیتر از افتاب
وای ارزوی من .. ای خیال خوش لحظه های ناب زندگیم..شاید در زیر خاک..خفته باشم و
از مزارم سبزه و گل بدمد..چون بوی تو به مشام خاکم رسد ..من به شوق امدنت قیام میکنم...
ارزو دارم ابری باشم در اشتیاق باریدن..به زیر قدمهایت..
من هر روز و هر زمان از خیال امدنت ستاره می چینم و در اسمان مهرت با بالهایی
برفی پرواز میکنم..من امدنت را خواب دیده ام..دیده ام که غمهایم را پشت درهای فراموشی گذاشته ام..و با الاله های سرخ
برای امدنت شهر دلم را اذین بسته ام..
و هزاران گل نرگس و شقایق نثار قدمهای پاکت ..
مهدی جان عاشقانت راسبویی از اوای بهشتیت بس..که در شوق این شهد شیرین دهانت بارها در شعله ی فراقت پروانه وار سوخته اند..
مهدی جان ................در قاب سایه ی مهتابی تو بارغم به دوش کشیده اند و ...وارایستاده اند ..به شوق دیدن باغ لبخندت

مهدی جان ............سبد سبد تشنگی دیدار را در دل داغ دیده شان گسترده اند به
امید نوشیدن لحظه های ناب دیدار تو
یوسف زهرا(ع)کی می ایی؟
مهدی جان غم در دلمان جوانه زده و درد دوری چون پیچکی بر تنمان فشار می اورد

وخنجر بیقراری امانمان بریده است و هیچگاه از باغ یاس گل نخواهیم چید.
تومی ایی. روزی..روزی که من باشم
..روزی که من نباشم
ما بوی تو را در کنار لحظه های زندگی استشمام میکنیم..
میدانم می ایی ..اما اقا کمی زودتر که
از نیامدنت شانه ی مردان را غم گرفته
و بوسه بر صورت کودکان خنجری برنده است
مهدی جان عطش انتظار را درون سینه ام به
جرعه ای دیدار سیراب کن که من از سراب گریزانم..درون دلم عشق موج می زند برای یک جهان دیدنت و انتظاری بوسعت دله عاشقم چشم براه توست..بیا بیا که بیش ازینها شیعه را تاب و توانی نمانده است
هیچ گلی در باغچه ها نمی روید مگر به شوق دیدنت
و اهوان وحشی را صیادان در بیخبری محض به صلابه میکشند
مهدی جان بیا که بغض در گلو بسیار است
مهدی جان بیا بیا تا بال پرواز بگشاییم
و غنچه ها را امانی از امدنت بده از عریانی تن...

دلمشغولی


گیسو نبافته ام که
ترا نقش بزنم
در سال نوری که بدنیا بیایم
افتاب را هم به چشمانت
پیشکش خواهمکرد
سال تنهایی را چه به پیشکش
انهم به کسی که
انقدر دلمشغولی دارد
که حتی خودرا نبیند
و تمامی سرنوشت را یکباره قورت بدهد
بی نگاه بی باور
جام شوکران هم که باشد
گفتنم بیفایده است
محصول شتابت بود
مرا در ته جام سرنوشت
ندیدی و جام شکست
من هنوز از نگاهت بالا نیامده ام
......تا دوباره
بیقرارم برای نگاهت

به نام خدا


سلام
والله تو ورد پرس داشتم مینوشتم.اما خداییش هرچه میزنم باور کنید دیس پلی میشه..نتونستم بنویسم.
)اما ازونجایی که خدای نوشتنم اونم ازنوع...(با کمال تواضع شاهکارهای ادبی
چه کنیم.همین یه جوتواضع رو داریم.ونتونستم بدون اینترنت نفس بکشم.گفتم.بیام بلاگر
ای ننه.مگه حالا این یه وجب اینترنتم برا ما جا نداره.چه کنیم ما دربدر ننه حوا و بابا ادمیم!
ازونجاییکه نمیدونم تو نت چه چیزی رو بنویسم که هم طرفدار داشته باشه ..هم به گروه خونیم بخوره
(ننه یعنی مفید و جالب ومشروع) ..
و این سپنتا که ماشا لله دست به فیلتر کردنش منو فلج کرده.(اصلا به من چه تقصیر کیه؟)
تشریف اوردم که اینجارو با کیبوردم مزین فرمایم!
..والا اگه بگم دلم میخواد همه نوشته هامو بخونند دروغ نگفتم ننه
اما نمیدونم باید چکار کنم وچه جوری بنویسم..نه اصلا نمیتونم به بچه های همکلاسی بگم بیا و برن دوسال
بساط خنده شون جوربشه..بیخیال این راه حل بشید..اما ننه ای دوس دارم یکی نوشته هامو بخونه
اخه مخاطب اکثر نوشته هامه
نخیر اصلانم حدستون غلطه..همه جا با منه.
این شاهکار خودم که با موبایل یکی از اشناها گرفته ام..نبوغ واستعداد ذاتیه..