هرچه اتش بود
از نگاه تو
بلندشد
من سوختم
سوختم
بی انکه خاکستری بر سرت بنشیند
از نگاه تو
بلندشد
من سوختم
سوختم
بی انکه خاکستری بر سرت بنشیند
برای مهتاب چه فرقی میکند
تو پا برهنه باشی
یا سیندرلایی با
کفش بلورین!
درون اغوش برکه که میخزد
در خوشی غرق می شود!
حالا تو انگشت هایت را بشمار
دنیا چشم می گذارد
وغمها یکی یکی ...
نترس
سوراخ هیچ جورابی
به اندازه ی دلت .....
وسوزن از کاجهاست
یاازین سرمای طولانی!
با انگشتهایت جمع کن
اینهمه روزها یی را که....
حتی اگر تفریق شده ای
از پای ......
مشت هیچوقت نمونه ی خروار نیست!
انگشتهایت از سرما هم که باشد
مشت میشود
حالا
سرت اهسته در مشتهایت فکر میکند
فکرهایی که نه راه می روند
نه حساب بلدند!
فقط میتوانند بگویند فردا
درست مثل امروز.....
و سکوت دیوار را بشکنند