۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

سالهاست

هرچه اتش بود
از نگاه تو
بلندشد
من سوختم
سوختم
بی انکه خاکستری بر سرت بنشیند

تو..تو..همیشه تو

بخاطر می اورمت
!زیباترین خاطره ی بهار یم
انچه نایافتنیست
لحظه های با شکوه
افتاب نگاه توست!

مدرک

ای بابا از دست این زن کم تو اون دنیا کشیدبم.وتو این دنیام دست از سرمون بر نمیداره
اخرش مجبور شدم برم تو یکی ازین کلاسهای بهشت ثبت نام کنم بلکه مدرک فوق دکترایی
چیزی بگیرم و پست کنم براش .تا اینقدر هفت جدواباد منوهر روز از خاک نکشه بیرون
و سئوال پیچشون نکنه.زن که نیست صد رحمت به نکیر و منکر.که بی سئوال و بی جواب
راهی بهشتمون کردند.اخه از شما چه پنهون.من تمام عذاب قبرمواین دنیا دیده بودم.!
.نیا جون مادرت.نیا.اینجام نمی ذاری یه اب خوش از گلوم پایین بره.عجب گیری افتادیم ها!
بابا پدرت خوب مادرت خوب من این نیمچه سوادم از نضت سواد اموزی داشتم.خدارو شکر تو
این دنیا ازین خبرا نیست.نترس به مدرک و سواد کاری ندارن.اگه تو اینقدر منو ناله و نفرین نکنی
من از هفتاد تا دکتر و پرفسور هم جام خوشتره و دارم کیف اخرت رو میکنم..به من چه که تو اون
دنیا دارن به مدرک نداشته ام گیر میدن.وتونمیتونی مثل پری و زری بریز و بپاش وکیا و بیا
داشته باشی..برو خر خودشو نو بگیر..

` پ ن: اینم در جواب دوست بسیار محترمی بود که یه کم دلش پر بودمنم نوشتم به شوخی.البته یه کم با لبخند!!!

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

مهتاب

برای مهتاب چه فرقی میکند
تو پا برهنه باشی
یا سیندرلایی با
کفش بلورین!
درون اغوش برکه که میخزد
در خوشی غرق می شود!
حالا تو انگشت هایت را بشمار
دنیا چشم می گذارد
وغمها یکی یکی ...
نترس
سوراخ هیچ جورابی
به اندازه ی دلت .....
وسوزن از کاجهاست
یاازین سرمای طولانی!
با انگشتهایت جمع کن
اینهمه روزها یی را که....
حتی اگر تفریق شده ای
از پای ......
مشت هیچوقت نمونه ی خروار نیست!
انگشتهایت از سرما هم که باشد
مشت میشود
حالا
سرت اهسته در مشتهایت فکر میکند
فکرهایی که نه راه می روند
نه حساب بلدند!
فقط میتوانند بگویند فردا
درست مثل امروز.....
و سکوت دیوار را بشکنند

حالا با انگشتهای شکسته
شبیه خودت شده ای!
می توانیبه زمستان فکر نکنی
انگشتهایت را نشماری!
زمستان همیشه چهارمین فصل سال نیست!
گاهی زودتر از بهار می رسد!
---------------------

واقعیت پنهان

همینطور که از پله ها که پایین می اومد دستی به نرده ها کشید
و با احساس رضایت به طرف اشپزخونه رفت. محترم هنوز مشغول گرد گیری بود
با خودش گفت: درسته که پیره ،امادقیقا مثل زمونی که جوون بود کار میکنه.
بعد اهی کشید و در یخچال رو باز کرد ونوشابه ای رو بیرون اورد .خواست درشو باز کنه
یه هویی خنده اش گرفت و گفت: مثل همیشه گازش می پاشه! یادته که!
محترم دست از کار کشید و رو صندلی نشست و گفت: اره نرگس جون ، یادمه
و بیاد اورد که یک بار قبل از اعزام احمد اقاوشوهر نرگس بود که اومده بودند خونه ی اکبر اقا اینا.
نرگس وقتی میخواست در نوشابه رو باز کنه.اونقدر دستپاچه شده بود که تمام گاز نوشابه
هر چهار نفرشونو خیس کرده بود.واین اخرین باری بود که هر چهارنفر خندیده بودند.
وبعد ....
پ ن: این روزا بدجوری خیلی چیزا ذهنم رومشغول کرده.خونواده هایی که می بینم. و با هاشون
.از دور ونزدیک در ارتباطم.به فاصله ها می اندیشم .!