۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

1322-1353

داشتم خاطرات قبل از مردنم را مرور می کردم.و هرچه دفتر ایام را ورق می زدم.میدیدم من بی تقصیرم.
اصلن تقصیر معلم ادبیاتمون بود.انقدر به گوش ما خوند که عاشق ادبیات شدیم.بعد فارغ التحصیلی تو سال 1322بود که مادر خدابیامرزمان التماس کرد که خاور جان قربون شکلت، از خر شیطون بیا پایین.مادر این ره که تو می روی به ترکستانست.من خام خیال فکرمی کردم که دارن حلوا پخش می کنند.چه میدونستم پدر خدا بیامرزم از گرسنگی مرده. این ملوک که الهی خیر نبینه رفت تو بانک استخدام شد .من دوتا پاموکردم تو یه جفت کفش! که الا وبلا باید برم تو وزارت فرهنگ و ادب استخدام بشم.و شد انچه نباید بشود.حالا بعد اینهمه سال ملوک نه تنهایه شوهر خوب و پولدار گیرش اومد.. دوتا دوتا خونه داره.من هنوز مستاجرم.! ملوک سفر اروپاش براهه.من فقط روزه نذر میکنم یه سر برم زیارت امام رضا.اگرم خدا خواست برم زیارت حضرت عبدالعظیم!
خلاصه گذشت تو سالهای 54-53 بود که ننه تازه باز نشسته شده بودم وکمی سرم خلوت بود.خاله اعظم که گاهی میگم خدا خیرش بده و گاهی نمیگم. یه روز که خونه شو ن مهمون بودم نوه ی پسر دایی دختر عموش هم اونجا تشریف داشتند.اقا صابر از من خوشش اومده بود.وخلاصه این شد که بالاخره پای سفره عقد نشستیم..!بعد زمان جنگ بود و اقا صابر هم فردبا ایمانی بود.رفت جبهه.اتفاقا با همسر ملوک تو یه جا بودند.تو یه درگیری هردوتا شون کشته شدند.بعد باز هم ملوک خوش شانس یاسواد همسرش بالا بودو پارتی داشت حقوقش زیاد بود.ومن نه!!می بینی که بازم علی بود وحوصش.ما و دست خالیمون.باز خدارو شکر که عمرمون تموم شدو از دنیا رفتیم!.............
.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر