برای مهتاب چه فرقی میکند
تو پا برهنه باشی
یا سیندرلایی با
کفش بلورین!
درون اغوش برکه که میخزد
در خوشی غرق می شود!
حالا تو انگشت هایت را بشمار
دنیا چشم می گذارد
وغمها یکی یکی ...
نترس
سوراخ هیچ جورابی
به اندازه ی دلت .....
وسوزن از کاجهاست
یاازین سرمای طولانی!
با انگشتهایت جمع کن
اینهمه روزها یی را که....
حتی اگر تفریق شده ای
از پای ......
مشت هیچوقت نمونه ی خروار نیست!
انگشتهایت از سرما هم که باشد
مشت میشود
حالا
سرت اهسته در مشتهایت فکر میکند
فکرهایی که نه راه می روند
نه حساب بلدند!
فقط میتوانند بگویند فردا
درست مثل امروز.....
و سکوت دیوار را بشکنند
حالا با انگشتهای شکسته
شبیه خودت شده ای!
می توانیبه زمستان فکر نکنی
انگشتهایت را نشماری!
زمستان همیشه چهارمین فصل سال نیست!
گاهی زودتر از بهار می رسد!
---------------------
شبیه خودت شده ای!
می توانیبه زمستان فکر نکنی
انگشتهایت را نشماری!
زمستان همیشه چهارمین فصل سال نیست!
گاهی زودتر از بهار می رسد!
---------------------
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر