گیسو نبافته ام که
ترا نقش بزنم
در سال نوری که بدنیا بیایم
افتاب را هم به چشمانت
پیشکش خواهمکرد
سال تنهایی را چه به پیشکش
انهم به کسی که
انقدر دلمشغولی دارد
که حتی خودرا نبیند
و تمامی سرنوشت را یکباره قورت بدهد
بی نگاه بی باور
جام شوکران هم که باشد
گفتنم بیفایده است
محصول شتابت بود
مرا در ته جام سرنوشت
ندیدی و جام شکست
من هنوز از نگاهت بالا نیامده ام
......تا دوباره
بیقرارم برای نگاهت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر