الناز میگه: سپیده ، اگه هرچی از خدا میخواستی بهت میداد
همین الان چه ارزوی میکردی؟
یه کم فکر میکنم و بعد یه نگاه به اسمون میندازم ومیگم:
ازش میخواستم اول لبخند خودشوبا سلامتی بده.بعد سعادت دنیا واخرت
ودست اخر هرچی که ارزوشو دارم.
الناز در حالیکه از خنده ریسه میره میگه: همین کارارو میکنی
که خدا 16000 بار هم امن یجیب میخونی؛ تحویلت نمیگیره؟
وپهنای صورتم خیسه خیسه میشه.کم کم بارون میزنه.
هوا که نه دلم عجیب گرفته.از تو؛ از ادما.از خودم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر