۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

عاقل میشوم زمانیکه مرگ در برم کشد

هرگز نفهمیدی. می گفتند دیوانه نمی فهمد
من اما باور نمیکردم.تا عاقل شدنم راه کمی مانده است
این دو مسیر هر کدام به راهی که به جاده ی زندگی منهای جمع ختم میشود
عبور کن.عبور میکنم.
همینکه بی من عبور کنی.بوی گلهای بابونه تنهاییم را
یاد اوری میکند.ان دو جفت پای کدامین غزالست که در پیش روانی؟
گفتم با نگاه با الفبا و کلمات.هرگز نمیدانستم تو ناشنوایی
و بیسواد که یک حرف از حروف حریری قلبم را نخواندی باورش سخت است اماتو
هنوز در مدرسه ی عشق کودکی بیش نیستی پای دویدن و همگام شدنت
خوابی بود که تعبیر نشد!
ان قدر به جای هر دوتایمان دویده ام که پاهایم تاول برداشت و شقایق از
رگهایم رویید.دشت الاله ها را اگر دیدی مرا یاد کن.
و بگویادت بخیر
چقدر سختست بیدار کردن کسی که خودرا به خواب زده است.خواب بودی
حسرتم اندک بود.ولی افسوس.

من هم دیوانه ای بیش نبودم.اما تا عاقل شدن یک نفس بیش نمانده است.انکه اندک اندک
به نوازش موهایم برخاسته است.وعاشقانه مرا میخواند .
همینکه به نجواهایش گوش بسپارم مرا با خود برده است.عاشقانه .
وعقل همیشه در پی مرگ روانست.
"از نوشته های سم..ه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر