خیلی بیشتر از خیلی شیطنت میکنم
نه بابا کارای لب مرزو خط قرمزو بی خیال!
یه بار با زهرا تصمیم گرفتیم یه ذره مادر بزرگ مادرمو
البته سر کار که چه عرض کنم
سر به سرش بگذاریم.میدونم کارم درست نبوده.اما خوب
اومدیم چادر چاقچور کردیم حسابی..یکی یه پوشیه هم زدیم
بعدش یواشکی اومدیم دروزدیم.مادر جون
الهی بمیرم براش.. اومد درو باز کرد
گفتیم فال گیریم.اما مادر بزرگ که اصلا اعتقادی نداره
گفت: نه ننه من خودمم فال گیرم.هم حال گیر.برا دروغاتونم وقت ندارم اما ما که از رو نرفتیم.اینقد التماسش کردیم مارو برد حیاط
از زندگیم و بیکاری شوهرامو گفتیم(داشتیم میمیردیم از دل درد)
خلاصه که دست مادر بزرگوگرفتم و شروع کردم از سیر تا پیاز زندگیشوتعریف کردن
البته زهرا هم هی می پرید وسط حرفمو و ادامه میداد.دیگه رسیدیم به دوتا از نتیجه های خوب و خوشگل و خانوم
که خودمون باشیم..اقا اینقد از شون و زندگی اینده شون تعریف کردیم که مادر بزرگ کم مونده بود دستی دستی هر دو شونو همونجا
از ترس ترشیده شدن بده به حمالی ..کارگری
بعد یه هویی چی شد که مادر جون رفت میوه بیاره
اونوقت من پوشیه رو در اوردم و کف حیاط دراز به دراز خندیدم.زهرام همینطور..نگومادر بزرگ هم با شلنگ بالای سرمون
وایستاده که یه هویی امیر حسین داد زد:
دیوونه ها الان جفتتونو میکشه و ما هردو بلند شدیم و مادر بزرگ در حالیکه تهدیدمون میکرد گفت:
الانه حقتونومیذارم کف دستتون..خیال کردین شما فسقلیا می تونید منو گول بزنید..بذار
این مادراتون بیاد ببینم چه جوری تربیتتون کردن؟
در حالیکه هردو التماسش میکردیم. گفتیم که مادر بزرگ شوخی بود
از همون شوخیایی که خودتون تو دوران جووونی کردید ..تاز ه مادر بزرگ شیطنتهای خودش که یادش اومد لبخندی زد گفت
راست میگید وا ..من خودم اتشی می سوزوندم که نگوونپرس.صب کنید یه چیزی براتون تعریف کنم..
و بخیر گذشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر