۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

من پر از هوای توام باور که نمی کنی




اکنده میشوم
از فردای نیامده
که حقیرانه منتظر است
وپروانه ی خیالم در دیروز
بالهایش را گم میکند
زیر ابرهای سترگی
که با خود اوردی
بابی تفاوتی محض شانه هایت

اوراق یکنواخت فکرت
مکدر
تیره
خاکستری
و من عبور میکنم
از سرخی
واتفاقی
که افتاد
وتو اندیشیدی
بی اندیشه ی انکه
این میوه ی ممنوعه است
ودر جیبت گذاشتی
بی انکه نگاهش کنی
سالهاست سیب در جیب کهنه
پیراهنت جامانده است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر